
چوبین می اندیشد که چگونه مسبب بوجود آمدن روزهای گرامی داشتن "پدر" و "مادر" تبصره ای برای این ایام قائل نشده؟!
آنچه را که چوبین از روزهای فرخنده ای که به گرامی داشتن مقام "پدر" و "مادر"
اختصاص یافته به یاد می آورد، تراژدی هایی می باشد که در خودخواهی آنان که
"والدین" نام گرفته اند، تعریف شده است.
در آن زمان، چوبین، تنها یک پسر بچه ی مدرسه ای بود که بازتاب آنچه که "فرهنگ سازی در راستای گرامی داشتن روزهای اختصاص یافته به پدر و مادر" نامند را به شکل جوگیر شدن از خود نمایش میداد. وی می اندیشید که در این ایام باید به هر قیمتی پدر و مادر را شاد نمود. چه با شاخه گلی که با جمع کردن پول تغذیه چند روز وی خریده میشد، چه با تلاشی که در راستای تحقق "یک روز فرزند خوب بودن" موجبات شادمانی والدین را به ارمغان می آورد.
پسربچه همانقدر عقلش رشد نموده بود که میدانست میتواند سر راه مدرسه
از گل فروشی ِ خیابان مجاور، شاخه گلی به مناسبت روز مادر برای مادرش بگیرد. وی
هرگز نمی اندیشید تاخیری که در زمان معین شده برای بازگشتن از مدرسه به خانه رخ
میدهد با آنچه در دست داشت تا با تمام عشق به مادرش تقدیم کند توجیه نمیشود!!!
سال های بعد روزگار ناهموار تر شد. وضعیت اسفناک مالی خانه دلیلی بود که فراهم
کردن هدیه ای هرچند ناقابل از سوی فرزندان به والدین ممنوع باشد! و چوبین می
اندیشید که این حالت کماکان به لج بازی بزرگسالانه می ماند تا رعایت! که موجب میشد
تا ثانیه های آن روز با حسرت جای خود را به یکدیگر دهند تا هر آنچه ذوق کودکانه
نامند به طور کامل در کودک سرکوب شود.
اکنون سالها گذشته و همه چیز تغییر نموده... همچنان روز
"پدر" و "مادر" یادآور تمام آرزوها و عقده های کودکی می باشد.
چوبین همواره آرزوی چشیدن طعم شادی و آرامش ناشی از لبخند آن پدر و مادریست که در
این روز قدردان ِ شوق کودکانه ی فرزند خود بوده اند.

چوبین به همراه پدر گرام، وارد فروشگاه زنجیره ای تازه تاسیسی که چندی ست در محلشان بنا شده می گردند تا فهرست بلند بالای اجناسی که مادر امر فرموده بود را تهیه نمایند. همچنان که اجناس درون فهرست به سبد متحرک کالسکه فورم اضافه می گشت، چوبین با خود چنین می اندیشید: "علاوه بر آنکه فروشگاه در نزدیکی منزل بنا شده و از سبزی و میوه گرفته تا لوازم ضد بارداری و هرآنچه که می بایست در یک فروشگاه زنجیره ای موجود باشد در آن یافت می گردد، پرسنل آن نیز لطیفگانی* بس زیبا رو می باشند، که در مجموع، این نکات موجب می گردند تا افراد چشم پاکی چون چوبین، بیشتر به این فروشگاه مراجعه نمایند!"
افکار چوبین درگیر پیچ و تاب زلف یکی از آن زیبا رویان بود که ناگاه پدر خطاب به وی فرمود: "عجب گوشتی می باشد"!
چوبین با خود چنین اندیشید: "هرچند پدر مردی روشن فکر می باشد که هیچگاه آزادی عمل برای تجربه ای را از فرزندانش سلب ننموده، لکن وی هیچگاه پرده ی حیا را در برخورد با فرزندانش ندریده بود!" که پدر اضافه نمود: "حتی ذره ای چربی در آن یافت نمی گردد"!!
چوبین به قابلیت های جدیدی از پدر پی برده بود. گویا وی با نیم نگاهی به جنس مخالف آنچنان آنان را معاینه می نمود که به مقدار چربی، سلولیت و اضافه وزن آنها پی می برد!
همچنان که چوبین در حیرت ناشی از پی بردن به قابلیت های تازه کشف شده ی پدر به سر می برد، باری دیگر پدر اضافه نمود: "بگذار یکی از آنها را انتخاب نمایم"!!!
چوبین آنچه را که شنید باور نمی کرد! با خود می اندیشید: "جمله ی آخر پدر چه معنایی می تواند داشته باشد؟!!"
که ناگاه پدر به سمت جایگاهی گام برداشت که فروشگاه در آنجا گوشت گاو بسته بندی شده عرضه می نمود...!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دایرة الچوبین:
لطیفگان: دختران
گویند مدتی است حوصله ی نگارنده ی این وبلاگ، بازیچه ی دست تار*های چنگ گشته تا روز و شب در پیچ و تاب ِ آن، تاب بازی نماید و این است که وی، مبهوت ِ آن دل گردد که لرزش ِ دلهره آور ِ تارها بَرَد! و وی عاشق روز های طوفانی باشد!
نسیم، باد، تار...
های! لطیفگان*! به گونه ای گام بردارید که طره ی تارهای چنگتان، تاب ِ دل برد! باشد که عرش کبریایی را به لرزه فِکَنَد! که نگارنده ی این وبلاگ شخصیتی باشد خودآزار!
"طره را تاب بده! تا بدهی بر بادم!"
گویند نگارنده ی این وبلاگ عشق بازی قَدَر باشد و نوازنده ای قابل! خوشا ناخُنیدن* بر تن ِ تار! عشق بازی با چنگ، آهنگ، هماهنگ...
و گویند نویسنده ی این وبلاگ شاعری کمری باشد! خوشا غزلیدن*، لاسیدن، ...اییدن!
پس چه غم؟!
"با اینا زمستونو سر می کنم... با اینا خستگیمو در می کنم..."
آه! خاطره فروش!
گویند نگارنده ی این وبلاگ نویسنده ای باشد رند، که دایره*اش را وا می گذارد!
آی! قلتبان*! پایان!
دایرة الچوبین:
لطیفگان: دختران
تار: تار مو / سیم ِ چنگ (ساز)
ناخنیدن: ناخُن کشیدن / نواختن
غزلیدن: عشقبازی کردن / غزل گفتن
دایره: وبلاگ (دایره ی چوبین)
قلتبان: بی ناموس!

چوبین بی وزنی مطلق را تجربه می نماید! هم احساس کودکی تازه تولد یافته که همه چیز برایش تازگی دارد و از هر آنچه پیرامونش رخ دهد، می ترسد! که ترس چیزی نباشد جز تجربه ی آنچه ناشناخته باشد! نوزادی که نداند کجاست یا کیست و هر چیز برایش غریب باشد. در این کلافگی ها و گمگشتگی ها، تنها صدای آشنا، صدای تپیدن دل کوچک وی باشد و تو چه دانی چه حس غریبیست!
چوبین اینبار در دوران عادت ماهیانه بسر نمی برد و نیز احساسات وی ناشی از سر خوشی بنگ و مستی نمی باشد که برای تجربه چنین احساسی کافیست همانطور که بر صندلی کامپیوتر نشسته و پلک ها را بر هم نهاده اید، اندام خود را به حالتی "لَش گونه" رها نموده و همراه با کام هایی که از سیگار ِ Marlboro میگیرید، به خلسه ی ناشی از شنیدن آهنگ "مادر ِ قلب اتمی" فرو روید...
"چوبین فقط عاشق این می باشد که عمری از خدا بگیرد و آنقدر زنده بماند تا برای این آهنگ بمیرد...!!"
دانلود موسیقی فوق العاده تاثیر گذار "مادر قلب اتمی" اثر پینک فلوید...
پ.ن:
دانلود موسیقی فوق برای همگان اختیاری و برای شخص "حیاط خلوت" اجباری می باشد...
به درخواست یکی از دوستان، عکس سانسور نشده ی آناتومی ِ غاز ِ بدن ِ همسایه در اینجا قرار گرفت...
کنون به تلاوتی چند از آیات ِ کلام الچوبین می پردازیم! خاطرات ِ کلاسی در دوران دبیرستان...! باشد که در رحمت الهی بر ما گشوده گردد!
چوبین را معلمی بود مهربان(!)، که دانش آموزان بر وی نام "لوله دود" نهاده بودند! که همواره سیگار بر دست داشت و هر سیگارش را با سیگار قبلی روشن می نمود.
زبان ِ جناب ِ لوله دود، سخت نیشدار بود و کلامش پر از کنایه... وی را چنان عادت بود که هر جلسه احوالات یکی از دانش آموزان را آنچنان مورد عنایت قرار می داد تا بَرکَنَد ریشه ی هرگونه فتنه گری را، که وی را دانش آموزانی بود بس موذی و مارمولک!
روزی میان جناب لوله دود و دانش آموزان اختلاف نظر درگرفت. گفتگویی یک طرفه...! جماعت حاضر در کلاس همگی از بیانات جناب لوله دود مستفیض می گشتند که وی پیرامون ِ بیاناتش اراده نمود تا ضرب المثل ِ معروف ِ "مرغ ِ همسایه، غاز می باشد" را استفاده نماید که سهوا چنین بر زبان آورد: "تخم ِ همسایه، غاز می باشد"
و این صدای خنده ی چوبین بود که مجوز ِ خندیدن ِ باقی ِ دانش آموزان را صادر نمود! لحظاتی بعد، چوبین معلم را گفت: "آیا شما مطمئن می باشید که تخم ِ همسایه غاز می باشد؟!" که جناب لوله دود اینچنین چوبین را پاسخ گفت: "آری! و تو نیز می توانی بروی و با غاز ِ همسایه بازی نمایی!"

به گزارش خبرگزاری چوبین نیوز، معاون وزير بازرگاني و رییس سازمان توسعه تجارت، خبر از واردات "ممه" به داخل کشور داد. وی این اقدام را واکنشی در راستای اشارات اخیر ریاست جمهوری در جهت ربوده شدن "ممه" توسط "لولو" خواند و تصریح نمود: "امید است که با شروع واردات، مشکل جدی کاهش ممه در کشور جبران گردد." وی همچنین اضافه نمود: "ممه های وارداتی قرار است در سایزها و بسته بندی های متنوع، با قیمت مناسب وارد بازار گردد."
لازم به ذکر است که بزودی واردات از کشور چین و روسیه آغاز می گردد و دولت در نظر دارد در برنامه های آتی خود این قرارداد را گسترش دهد. برای این منظور، بولیوی و ونزوئلا، کشورهای طرف قرارداد خواهند بود.
اضافه می گردد:
- بنا به گزارش تکمیلی یکی از مقامات ارشد ایستگاه چوبین نیوز*، و نیز حمایت همه جانبه یکی از مسئولین* از آنچه که از آن به عنوان "داف ِ برزیلی" یاد گشت، به اقلام فوق "ممه ی یخ زده ی برزیلی" نیز اضافه می گردد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کاریکاتور فوق اثر شاهین کلانتری می باشد. (وبلاگ شاهین کلانتری)
* : وارش (وبلاگ)
* : حیاط خلوت (وبلاگ)

چوبین بر این باور است که اگر مقامی، فرمان ِ آن داده تا آنچه در قالب ِ کتب ِ درسی به خورد ِ ملت می دهند، تغییر نماید، بی علت نبوده! شاید وی غم ِ آنچه بر چوبین و امثالهم گذشته را درک نموده!
"گروه دوستی" عبارتی بوده که در آنچه "کتاب اجتماعی دوران راهنمایی" می نامیدند، بدین سان تعریف می گشت:
"آنچه از دو یا چند نفر که با هم تعامل اجتماعی و در نتیجه تاثیر متقابل دارند تشکیل شده است..."
حال اگر تعریف ِ فوق صحت دارد، سوال چنین مطرح می گردد که چرا دوستان، در گروه دوستی سه نفره ای که دو تن از اعضاء آن مذکر (شامل ِ چوبین و مبخوت *) و یک لطیفه * می باشد، به جهت پاکی ِ چشمان چوبین(!) بر وی نام "کبریت بی خطر" نهادند! آنچنان که مبخوت - که دلباخته ی لیطیفه ی مذکور گشته - بر چوبین چنان ایراد وارد نماید که مگر تو چیز * می باشی که بر وی احساس نداری؟!!
رخداد مذکور، شرطی لازم برای فعال نمودن احساسات فتنه گرانه ی چوبین بوده که با لطیفه ی گروه - که در نوع خود، در آنچه "کرم ریختن" نامند، بی نظیر باشد - آنچنان تعامل نماید که بر مبخوت، چنین پیغام رسد: "ای عاشق دلباخته، ساعاتی قبل، این چوبین بوده که با لطیفه ی مذکور، آب انار خوران، خیابان های شهر را متر می نمود - آنچه آن را "دور دور" نامند! - حال آنکه چنین نبوده و چـوبیـــــــن، قیصر مرام تر از آنچه ذکر شد می باشد.
مبخوت از طریق همین متن، بر فتنه ی چوبینی پی خواهد برد، واکنش وی در برابر کُنش چوبینی، بدون هیچ گونه تعدیل در وبلاگ قرار خواهد گرفت...
دایرة الچوبین:
مبخوت: باخته، بر وزن مفعول، آنکه عقل و جان خویش را ببازد
لطیفه: جنس لطیف، زن
چیز: مُخَنَّث، خنثی، آنکه نه مذکر باشد و نه لطیفه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعدا اضافه گردید:
واکنش مبخوت در برابر کنش چوبینی:
"ف.ا.ک واسه هر جفتتان، ضمنا فوق العاده حرکت بی خودی بود، این را بدون شوخی و در عین جدیت می گویم! امیدوارم دیگر جفتتان را نبینم!"
که واکنش وی التماس های چوبینی و حذف موقتی این پست (برای دلجویی از وی) را در پی داشت!! اما در عین ناباوری وی اعلام نمود که با کامنت فوق قصد غافلگیری داشته آن هم از نوع مبخوتی!
و در نهایت، پس از قمیش های فراوان ِ مبخوت، این لطیفه بود که با همدستی چوبین، پیروز این میدان گردید!
چوبین به تماشای عکس های دوران اُغلیتش می نشیند و به یاد می آورد خاطرات خوش را، که این مرد ِ متشخص و محترم ِ کنونی، زمانی جوانی جاهل و بکر بوده که همواره در جستجوی ِ لطیف پری زاده ای رویایی، از هیچ تلاشی دریغ نمی نمود. چون "هاچ زنبور عسل" در جستجوی مادر ِ خویش...!
ماجرا از لحظه ای آغاز گشت که دوستی مژده ی برگزاری ِ میهمانی ِ بی ناموس مَآبانه ای داد - آنچه امروزه آن را پارتی خوانند - و چوبین را سفارش اکید نمود که تو نیز خود را برای روز موعود آماده ساز! باشد که بخت تو نیز باز گردد! و چوبین، سبزه ای را به یاد آورد که در مراسم ِ سیزده بدر گره زده بود!
خبر فوق برای چوبین چنان غیر منتظره بود که وی را بر این اندیشه واداشت که نخستین برخوردش با جنس مخالف چگونه باشد؟! چگونه احساساتش را کنترل نماید؟! چگونه بر لرزش صدای خود غلبه نماید و سوال هایی پیرامون آن...
چوبین در آن دوران، دورادور شخصی را می شناخت که همسالان، وی را "ممد تنظیم" نام نهاده بودند! (مخفف ِ محمد تنظیم خانواده). شخصی زنباره، که گویی مجری مراسم زفاف دختران بود! که هماره رام ِ چشمان مسخ کننده اش می گشتند و تسلیم وی...! و دوستان هر گاه به مسائلی از این قبیل بر می خوردند، به وی مراجعه می کردند و مشورت می نمودند و از کرامات وی مستفیض می گشتند که وی ید طولایی در آنچه "مخ زدن" نامند، داشت...
چوبین خود را درمانده می دید و مشورت با ممد تنظیم را لازم. که بواسطه ی یکی از دوستان، موفق به دیدار وی گشت. شرایط اَسَفناکش را به طور کامل برای او توضیح داد و وی را از باکرگی خود آگاه ساخت که تاکنون با هیچ دختری سخن نگفته!
ممد تنظیم، عاقل اندر سفیه وار، چوبین را برانداز نمود به گونه ای که گویی نه تنها وی را مایه ی ننگ جنس مذکر، که لکه چرکینی بر آنچه بشریت نامند، می دانست! دستی بر موهای ِ گاو والیشته* اش کشید و گفت: لرزش صدایت با نوشیدن اولین پیک برطرف خواهد شد! حال نکاتی را یاد آور خواهم شد. برتوست بدان عمل نمایی: پس از آنکه بر گلستان پای نهادی و گل مورد نظر را برگزیدی، بی درنگ به سمت وی رو! که هر لحظه تاخیر، موجبات چیده شدن آن گل توسط شخصی دیگر را فراهم می آورد! ارتباط چشمی ات را با وی چنان برقرار کن که گویی تصادفی بوده. سپس با تبسمی وی را مورد استقبال خود قرار ده... با شروع موزیک به طرف وی گام بردار و با گفتن: "افتخار میدهید" از وی تقاضای رقص نما... بسیار مهم می باشد که پیرامون رقصیدن با وی "ارتباط جسمی" برقرار کنی اما این ارتباط به گونه ای جنسی نباشد. در هیچ حالتی ارتباط چشمی ات را با وی از دست مده! در پایان میهمانی، از وی تقاضا کن که شماره ی تلفنش را در اختیار تو قرار دهد، و هرگز نگو "برای دوستی!"... عبارت "برای ارتباط بیشتر" مناسب ترین می باشد. به یاد داشته باش این عبارت معجزه خواهد نمود! "بـــــرای ارتـــبــاط بــیــشــتـــــــر"...
چوبین بروی کاغذی که به همراه داشت اینگونه نوشت:
1- "ارتباط چشمی" سپس "تبسم"...
2- درخواست برای رقص با گفتن عبارت ِ "افتخار می دهید"...
3- "ارتباط جسمی" حین رقص به گونه ای غیر جنسی...
4- در پایان درخواست شماره تلفن و گفتن عبارت جادویی "برای ارتباط بیشتر"...
روز میهمانی فرا رسید. چوبین که استرس زیادی تحمل می نمود به سمت جعبه ی داروها رفت و دو عدد اکسازپام * مصرف نمود. بهترین لباس هایش را به تن کرد و ساعتی هم برای تزئین موهایش وقت گذاشت. ساعاتی بعد وی در آن میهمانی حضور داشت... در آن لحظه چوبین به شدت در حال چشم چرانی و نظربازی بود تا آنچه ممد تنظیم، "گل" نامیده بود را بیابد و بی درنگ در جهت چیدنش اقدام نماید. و چوبین معتقد است که چیدن گل از گلستان، کاری بس دشوار باشد! خصوصا اگر همه نوع گل، با اشکال و ظواهر متنوع در گلستان یافت گردد! گلهای فَـشـِـن... گلهای لَوند... گلهای بور و بِلـُـند... گل های کشیده و بُلند... گلهای جنیفر فورم...! گلهای گرانتی دار...! گلهای همراه با خدمات پس از فروش...!!! و هرآنچه آدمی را وادار سازد که در دل "تبارک الله" گوید... همچنان که مشغول بود، یکی از گل ها، نظر چوبین را جلب نمود. چند پیک نوشید و با خود مرور نمود: "اول ارتباط چشمی، بعد تبسم...". ارتباط چشمی را برقرار نمود و لبخندی زد. اما جواب تبسم چوبین را مردی که در نزدیکی وی بود با قرار دادن دستش بر شانه آن دختر داد که چوبین دریافت که نت فالش نواخته! و به سراغ گلی دیگر رفت! به سختی ارتباط چشمی برقرار نمود به گونه ای که تصادفی نشان دهد. تبسمی نمود. در مقابل، دختر نیز لبخندی زد و چوبین شادمان گشت! با شروع موزیک، به سمت دختر گام برداشت و از وی تقاضای رقص نمود. حال آنکه چوبین رقصیدن نمیدانست! دختر تقاضای چوبین را پذیرفت و اینگونه توسط وی برچیده شد! فشار روانی ناشی از اندیشیدن به اولین برخورد با جنس مخالف تا حدودی کاسته شده بود. لکن استرس ندانستن رقص، چوبین را می آزرد و از آن بدتر، احساس دلپیچه شدیدی بود که باعث می شد چوبین خود را نیازمند به تخلیه گاه بداند!! چوبین در حین رقصیدن، نکات مهم ممد تنظیم، مبنی بر ارتباط جسمی را به یاد آورد و می اندیشید که دستش را بر کدامین ناحیه از بدن دختر قرار دهد که گونه ی لمس نمودن جنسی نداشته باشد!! سرانجام ناحیه ی مورد نظر را یافت و ارتباط جسمی را نیز برقرار نمود! در مدت زمان رقصیدن، ارتباط چشمی را تا آنجا که می توانست حفظ کرد و نیز هر حرکتی که دیگران انجام می دادند را تکرار می نمود که رقصنده ای حرفه ای به نظر آید! همه چیز عالی به نظر می رسید. لکن احساس دلپیچه، شدیدتر و شدیدتر می شد لذا چوبین انعطاف بدنی خود را از دست داده و حرکات موزونش بسان ربات گشته بود! در پایان ِ موزیک، چوبین که بیش از هر چیزی خود را محتاج به تخلیه گاه می دانست، خطاب به دختر چنین گفت: "بسیار از معاشرت با شما مستفیض گشتم! لکن امری ضروری پیش آمده و اینجانب از حضورتان مرخص خواهم شد. اما درخواستی دارم و امیدوارم که به نیکویی و ملاطفت پذیرا باشید." و دختر با شیطنت خاصی که در چشمان براق و دلربایش موج می زد پرسید: "چه درخواستی؟"، چوبین پاسخ داد: "شماره ی تلفن شما را می خواهم برای..........."، اما دلپیچه ی شدید افکار چوبین را گسیخته بود و وی به یاد نمی آورد عبارت ِ "برای ارتباط بیشتر" را که ممد تنظیم، بسیار بر گفتنش تاکید نموده و آن را جادویی خوانده بود... برای چند ثانیه با خود مرور نمود آنچه را که نکته وار از سخنان ممد تنظیم بر کاغذش آورده بود. در ذهنش به یاد آورد: "ارتباط چشمی... تبسم... افتخار می دهید..." اما عبارت ِ "برای ارتباط بیشتر" را به یاد نمی آورد که بر اثر فشار زیاد ناشی از دلپیچه، ناگاه بر زبان جاری ساخت: "بـــرای ارتـــبــاط جـــــســـمـــی!!!" که با به زبان آوردن این عبارت، نه تنها به جمله ی نیمه تمام خود، که به تمام زحمات و تلاش هایش پایان داد.
چوبین همانطور که دستش را بر صورت دردناک و سیلی خورده اش نهاده بود، مجلس را ترک گفت. به هیچ چیز نمی اندیشید و چشمانش تنها در جستجوی دَری بود که بر آن نام زیبای "WC" نوشته باشد که پس از دقایقی جستجو، آن را یافت تا خود را تخلیه نماید و تو چه دانی چه تخلیه ای!
به خانه بازگشت و در این اندیشه بود که اگر دلپیچه افکارش را از هم نمی گسیخت، اکنون گلی از گلستان ِ جنس مخالف از آن ِ وی می بود... در همین اندیشه بسر می برد که جعبه ی داروها نظرش را جلب نمود که به صورتی نامرتب، بر زمین رها گشته... به قصد مرتب نمودن به طرفش گام برداشت که ملاحظه نمود دارویی که قبل از رفتن به آن محفل مصرف نموده کنار جعبه قرار گرفته و بر آن نوشته: بیزاکودیل *... تبسم تلخی نمود و دریافت که دلپیچه ی بی هنگام، بی علت نبوده...!
دایرة الچوبین:
والیشته: لیسیده (در گویش گیلکی) / گاو والیشته: آنچه که گاو آن را لیسیده باشد / موهای گاو والیشته: اصطلاح گیلکی به معنای "موهایی به هم چسبیده توسط واکس ِ مو یا ..." آنچنان که گویی گاو آن را لیسیده باشد!
اکسازپام: داروی آرام بخش
بیزاکودیل: داروی مُلَیّن - مسهل (اسهال آور)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سپاس نامه:با ما تماس گرفتید! از پست آینده پرسیدید! از در و همسایه خبر متون نگاشته شده را گرفتید!
حال عاشق شوید در دایره ی چوبین!
بدین وسیله از همراهی شما در این بازه زمانی قدر دانی می نماییم. آنچنان که "یوسف گم گشته" می شویم که "باز آمده (آید) به کنعان"...
آی سرنوشت! دیده بگشا! باری دگر چوبین بر تو غلبه نموده تا خاتمه دهد رنج ِ دوری ِ طاقت فرسای ِ خویش(!) بر دوستان را...!
اخبار تکملیلی از نگارنده ی وبلاگ پرچین خیال:
به گزارش خبرگزاری چوبین نیوز، "درسا" نگارنده ی وبلاگ پرچین خیال، در صحت و سلامتی کامل "جسمانی" به سر می برد. وی که پیش از این در بیست و سوم خرداد ماه سال جاری، به دلیل آنچه "سیر معنوی" نامیده، به طرز مرموزی فضای مجازی اینترنت را ترک گفته، در پاسخ به سوال خیرنگار ِ خبرگزاری ِ چوبین نیوز، مبنی بر اعلام تاریخ بازگشتش، از کلمه ی "بزودی" استفاده نمود و تصریح کرد پس از بهبودی کامل ِ آنچه "ترکیدگی روحی" خواند این مهم رخ خواهد داد. همچنین شایعات مبنی بر خوابیدن ِ شبانه در قبر یا تابوت برای سیر ِ معنوی ِ برتر توسط ِ شخص مذکور، تکذیب می گردد.
چه بسیار شبانی که صدای وی لالایی ِ چوبین می گشت تا وی چشمانش را بر هم نهد...
دانلود سه ترانه از محمد نوری: